غزل 

 

 

چشم در چشم من انداخت و راحت رد شد

چشم من محو همان پلک که او می زد شد

سالها منتظر دیدن این لحظه شدم

این همه حوصله ها سوخت و آری بد شد

نشدم سست در ایمان ِخودم  ، می دانم

که در ایمان ِ به من سست که نه ، مرتد شد

چهره اش باز به تصویر خیالم آید

و شدم خسته از آن چهره و این آمد شد

همتم رفت که بیدار کند جولانش

ولی انگار که بیدار نمی خواهد شد

نتوانست که توجیه کند تدبیرم

چشم در چشم من انداخت و راحت رد شد